سلام ای حُسن عالمتاب، ای روح سحرسیما

 

سلام ای حُسن عالمتاب، ای روح سحرسیما

سلام ای قبله خوبی، سلام ای کعبه دل ها

سلام ای دومین خورشید، ای روشن ترین امّید

بتاب ای عصمت روشن، بتاب ای عصمت زیبا

سلام ای جان شیدایی، تو ای روح اهورایی

طلوع بی غروب حُسن، در آیینه دنیا

سلام ای آسمان صبر، ای قاف شکیبایی

بشیر فجر پیروزی، شکوه روشن فردا

سلام ای بغض سر بسته، تو ای اندوه پیوسته

شهید تهمت و غربت، تو ای تنهاترین تنها

حَسَن ای حُسن روزافزون، بشیر نینوای خون!

حسین بی سپاهی تو، فدای غربتت آقا

سلام ای صلح توفانی، تو ای لبخند بارانی

شکوفا شد ز صبر تو، گل اعجاز عاشورا

 

 

تقدیم به کریم اهل بیت، امام حسن مجتبی(ع):

 

 

اگر یك تبسم، حسن می شدیم

مُرید خصال حسن (ع) می شدیم

دل روشنش را ورق می زدیم

و با نور او هم سخن می شدیم

ز بوی كرامات او چون بهار

شكوفا و گل پیرهن می شدیم

برای تماشای صبر خدا

به گِرد حسن، انجمن می شدیم

ز او می گرفتیم، ما مشق نور

سحرسیرت و شب شكن می شدیم

حسن، فصل پیوند دل های ماست

بدون حسن،«ما» و «من» می شدیم

نبودیم اگر بسته ی مِهر او

به مولا قسم، ریشه كن می شدیم

حسن سیرتان وارث آدمند

چه خوب است ما هم، حسن می شدیم

 

به انگیزه شهادت کریم اهل بیت ، حضرت امام حسن مجتبی ( ع ) :


          لهجه ی داغ تو




از تو گفتم باز با چشمانِ تر ، شرمنده ام

گفتم از داغ دل و خون جگر ، شرمنده ام

دلشکسته ، فصل داغت را گشودم پیش رو

دل ندارم تا بگویم بیش تر ، شرمنده ام

محشری بر پاست ، از بیدار باش داغ تو

از قیام سرخ تو ، من بی خبر ! شرمنده ام

آرزو دارم برقصم سرخ ، در بزم غمت

لهجه ام زرد است اما ، کو جگر ؟ شرمنده ام

گفتن از داغ تو شوخی نیست ، باید داغ دید

من ندارم داغ اما بر جگر ! شرمنده ام

کاش فارغ بودم از سنگینی خواب زمین

با غمت ای کاش بودم همسفر ، شرمنده ام

ای شهید عشق ! قلب رو سیاهم را ببخش

از تب عشقت ، نگشتم شعله ور ، شرمنده ام

کاش می فهمید روحم لهجه ی داغ تو را

تا بگرید چشم شعرم بیش تر ... شرمنده ام



به انگیزه میلاد پر فروغ امام حسن مجتبی ( ع ) :

 

از تو گفتن ...


 

از تو گفتم  با : « ولی » ، « اما » ، « اگر»  ... ، یعنی که هیچ

چون نفهمیدم ز نورت بیش تر ، یعنی که هیچ

دفترم خالی ست از گل واژه های نور تو

واژه ها از فصل حُسنت بی خبر ، یعنی که هیچ

نازنین ! چشم زمین روشن به نور حُسن توست

آفتاب حُسنی و من کور و کر ، یعنی که هیچ

از تو اسمت را فقط می دانم و رسمت ... ؟ دریغ !

از تو ای جان جهان ! این مختصر ، یعنی که هیچ

ادعای عاشقی دارم ، ولی کو داغ دل ؟

درد بی دردی گرفتی ، ای پسر ! یعنی که هیچ

آرزو دارم برقصم  آسمانت را شبی

در حصار این قفس !  بی بال و پر؟ یعنی که هیچ

دلخوشم که شاعر حُسن توام ، اما چه سود ؟!

تا نگشتم با نگاهت همسفر ، یعنی که هیچ

از تو کم گفتم ، خجالت می کشم از روی تو

یک غزل ؟ ها ... کرده ام  شق القمر ! یعنی که هیچ

مانده ام در فهم تو ، ای حُسن عالمتاب عشق !

من کجا و وصف تو ؟ خوردم شکر ! یعنی که هیچ